دنیا خیلی کوچک است عزیزمشاید یک روز، حوالیِ انقلابکه خسته از روزمرگی و کارپشت چراغ قرمزدر تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهیکه برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند... .درست همان لحظهمن با دست هایی در جیب،کوله ای پف کردهو بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،نگاهم به زمین و فکرم در ناکجااز روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... .دلت بلرزدبی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... .و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... .ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... .نزدیک بیایی... .صندلی را عقب بکشیبی حرف بنشینی رو به روی ام....صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شدهبه رسم همان روزهابرای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اشاز قهوه ی کهنه دم اشدوفنجان برایمان بیاوردو موقع رفتندر حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده،زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش خدا دلش برای من تنگ شده بود...
ما را در سایت خدا دلش برای من تنگ شده بود دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:36